حكيم ابوالقاسم فردوسى

369

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

بازگشت . بامداد كه گشتاسپ از خواب برخاست ، با سرى پر خِرد به سوى قيصر روى نهاد . چون قيصر او را ديد ، خاموش بماند و او را بر آن تخت زرّين نامور بنشاند . سپس از گنج خويش كمر و انگشترى و يك افسر قيصرى نامور بخواست . پس او را ببوسيد و افسر را بر سرش نهاد و بسيار از كار گذشته ياد بكرد . آنگاه به همه گفت : همهء شمايان از برنا و پير ، بيدار و همگى فرمانبر فرخزاد باشيد و از گفتار و كردار او سر نپيچيد . پس در بارهء اين كار به هر كشور و پادشاه و مهترى آگهى رسيد . نامهء قيصر به الياس و باژخواستن ازو سرزمين خزر « 1 » به قيصر بسيار نزديك و روزگار او از آن مردمان ، سخت و تاريك بود . مهتر سرزمين خزر ، الياس پسر مهراس‌شاه بود . پس قيصر نامه‌اى چنان تند به الياس فرستاد كه گويى خامه را در خون فرو كرد . در نامه به الياس گفت : تا كنون سرزمين خزر را با بيداد نگه داشته‌اى ، ليك اكنون روزگار آسايشت بسر آمد . اينك باژ و ساو گران و چند تن از سران كشورت را به گروگان نزد من بفرست . و گرنه فرخزاد بسان پيلى مست بيآيد و كشورت را از آن كينه پست گرداند . چون الياس اين نامه را بخواند ، گويى سر خامه را در زهراب زد و چنين پاسخ نوشت كه : تا كنون اين همه هنر در روم نبود . بدانيد كه اگر من از روم باژ نخواهم ، شما بايد شاد باشيد . اين چنين به اين يك سوار دلگرم شده‌ايد . ليك بدان كه آن دام اهريمن است و اگر كوه آهن نيز باشد ، باز هم تنها يك تن است . پس تو او را از براى اين جنگ رنجه مكن و بدان كه من نمىگذارم سخن در اين باره به درازا كشد . چون سخن اين كار الياس و آن دامى كه او گسترده بود ، به ميرين و اهرن رسيد ،

--> ( 1 ) - سرزمين خزر در شمال درياى مازندران مىباشد .